گاهی فکر می کنم از این همه تنهایی عاقبت می پوسم .شاید تقصیر خودمه که همیشه به خانواده خودمو محدود کردم.تا حالا نشده سر خود موقع تنهایی یه شب جمعه برم بیرون همیشه با خانواده بودم .شاید اگر تعداد خواهر برادارم بیشتر بودن اوضاع فرق می کرد نمی دونم .اما اینو می دونم که از روزی که عقلم رسیده هیچ کسی نبوده برای من که بشه سنگ صبور که بیاد بگه چته شاید موقع هایی که خواهرم کاری نداشته باشه به تعداد انگشتای دست وقتی حالم گرفتس میاد یادی ازم میکنه اما بنده خدا اونقدر گرفتار درس دانشگاه و پروژه هست که شب که می رسه خونه چشماشو به زور باز نگه می داره . اما این تنهایی که من دارم از همون ابتدا باهام بوده .اوصولا از اون بچه هایی نبودم که اتفاقات تو مدرسه تو مهمونی تو هر جا رو برای کسی تعریف کنم .بیشتر تو خودم بودم .بر عکس این خواهرم همون شبا خسته که میاد باید همه چیزو برام تعریف کنه تا راحت بشه یه جور عادته .یه موقع ها که خیلی خسته هست فرداش 2برابر ماجرا تعریف می کنه .تو دوستان هم همیشه به گوش شنوا معروف بودم .(منو به شکل یه گوش گنده تصور کنین .)اما این گوش شنوا خیلی وقته دیگه دوست داره کر بشه و یه بارم بشینن پای دردو دلش .شاید مونا (بهترین دوستم ) از همه بیشتر بهم نزدیک باشه و جیکو پوک هم دستمون باشه .شاید از همه آدمای دنیا پای صحبت من بیشتر نشسته .یعنی بهم احترام گذاشته بهمین خاطر من بهش اطمینان دارم بهمین خاطر باهاش راحتم چون بلاخره یکی پیدا شده پای حرف من بشینه .ولی از موقع که درسمون تموم شده شاید ماهی یه بار وقت کنه همو ببینیم .چون خانواده شلوغی دارن .همون چند ماه یه بارشم غنیمته .اما
چه کنم با دل تنها ؟
چه کنم با دل تنگ ؟
وقتی بت هایی کودکی یکی یکی بشکنن طول می کشه حالت جا بیاد .وقتی اون کسی که تو دوران کودکی بدترین تنبیه ها رو به گناه سلام نکردم با هام می کرد .حالا بچه کوچیک خودش تو سن 11 سالگی با اون همه مال و مکنتشون (واسه این فسقل تو بهترین نقطه تهران خونه مستقل خریدن .هر چی بگم از دارایشون کم گفتم ) میاد تو خونتون وسایل اتاقت اونا رو که از نظر بچه ها قشنگه بدون اجازه برمی داره می زاره تو جیب پالتوشمی برهیا مال خواهری همه کشوهاش به طرز مرموزی بهم می ریزه .وقتی موقع خداحافظی پالتو سنگینشو میدی دستش و تعجب میکنی چه قدر وزنش عوض شده .وقتی گل سر براقت تو جیبش بهت چشمک میزنه به خودت میگی حالا موقع انتقام حالا موقع اون تلافی اون همه ترسه که تو سن 5 سالگی بهت وارد کردن .حالا تو دلیل منطقی داری تا این بچه بی ادب رو تنبیه کنی .اما دلت نمیاد به صورت معصومش نگاه میکنی منصرف میشی اون موقع است که میگی
چه کنم با دل تنها ؟
چه کنم با دل تنگ ؟
وقتی داری با خالت در مورد دخترش صحبت میکنین .داری راهنماییش میکنی چه جوری تو این دوران کنکور باهاش رفتار بکنه . کارتشو پیرینت میگری .کتاب براش میگیری .وقتی خواهری میاد سراغ نصیحت به خاله صحبت به جایی میرسه که من دیگه توش نیستم .مامانم از تجربیات زمان کنکور خواهر میگه .بعد خاله پز رشته خواهری رو به مشاوره می ده .تعریف می کنن همش ازش .وقتی به یاد اون همه سختی که مامان بهم سر کنکور وارد کرد یاد رشته خودم با اون همه مشقت میوفتم اصلا اینا رو ولش کن یاد وقتی که برای کتاب و کارت 1000 چیزه دیگر گذاشتم .مثل همیشه نادیده گرفته شدم باز با خودم میگم
چه کنم با دل تنها ؟
چه کنم با دل تنگ؟
آره شاید حسودی باشه .اما من از نادیده گرفتن بی زارم .
عاقبت می پوسم از این همه تنهایی ....
چه کنم با دل تنها ؟
چه کنم با دل تنگ ؟
وقتی بت هایی کودکی یکی یکی بشکنن طول می کشه حالت جا بیاد .وقتی اون کسی که تو دوران کودکی بدترین تنبیه ها رو به گناه سلام نکردم با هام می کرد .حالا بچه کوچیک خودش تو سن 11 سالگی با اون همه مال و مکنتشون (واسه این فسقل تو بهترین نقطه تهران خونه مستقل خریدن .هر چی بگم از دارایشون کم گفتم ) میاد تو خونتون وسایل اتاقت اونا رو که از نظر بچه ها قشنگه بدون اجازه برمی داره می زاره تو جیب پالتوشمی برهیا مال خواهری همه کشوهاش به طرز مرموزی بهم می ریزه .وقتی موقع خداحافظی پالتو سنگینشو میدی دستش و تعجب میکنی چه قدر وزنش عوض شده .وقتی گل سر براقت تو جیبش بهت چشمک میزنه به خودت میگی حالا موقع انتقام حالا موقع اون تلافی اون همه ترسه که تو سن 5 سالگی بهت وارد کردن .حالا تو دلیل منطقی داری تا این بچه بی ادب رو تنبیه کنی .اما دلت نمیاد به صورت معصومش نگاه میکنی منصرف میشی اون موقع است که میگی
چه کنم با دل تنها ؟
چه کنم با دل تنگ ؟
وقتی داری با خالت در مورد دخترش صحبت میکنین .داری راهنماییش میکنی چه جوری تو این دوران کنکور باهاش رفتار بکنه . کارتشو پیرینت میگری .کتاب براش میگیری .وقتی خواهری میاد سراغ نصیحت به خاله صحبت به جایی میرسه که من دیگه توش نیستم .مامانم از تجربیات زمان کنکور خواهر میگه .بعد خاله پز رشته خواهری رو به مشاوره می ده .تعریف می کنن همش ازش .وقتی به یاد اون همه سختی که مامان بهم سر کنکور وارد کرد یاد رشته خودم با اون همه مشقت میوفتم اصلا اینا رو ولش کن یاد وقتی که برای کتاب و کارت 1000 چیزه دیگر گذاشتم .مثل همیشه نادیده گرفته شدم باز با خودم میگم
چه کنم با دل تنها ؟
چه کنم با دل تنگ؟
آره شاید حسودی باشه .اما من از نادیده گرفتن بی زارم .
عاقبت می پوسم از این همه تنهایی ....


