پنجشنبه ۳ دسامبر ۲۰۰۹

چه کنم با دل تنها؟ چه کنم با دل تنگ؟

گاهی فکر می کنم از این همه تنهایی عاقبت می پوسم .شاید تقصیر خودمه که همیشه به خانواده خودمو محدود کردم.تا حالا نشده سر خود موقع تنهایی یه شب جمعه برم بیرون همیشه با خانواده بودم .شاید اگر تعداد خواهر برادارم بیشتر بودن اوضاع فرق می کرد نمی دونم .اما اینو می دونم که از روزی که عقلم رسیده هیچ کسی نبوده برای من که بشه سنگ صبور که بیاد بگه چته شاید موقع هایی که خواهرم کاری نداشته باشه به تعداد انگشتای دست وقتی حالم گرفتس میاد یادی ازم میکنه اما بنده خدا اونقدر گرفتار درس دانشگاه و پروژه هست که شب که می رسه خونه چشماشو به زور باز نگه می داره . اما این تنهایی که من دارم از همون ابتدا باهام بوده .اوصولا از اون بچه هایی نبودم که اتفاقات تو مدرسه تو مهمونی  تو هر جا رو برای کسی تعریف کنم .بیشتر تو خودم بودم .بر عکس این خواهرم همون شبا خسته  که میاد باید همه چیزو برام تعریف کنه تا راحت بشه یه جور عادته .یه موقع ها که خیلی خسته هست فرداش 2برابر ماجرا تعریف می کنه .تو دوستان هم همیشه به گوش شنوا معروف بودم .(منو به شکل یه گوش گنده تصور کنین .)اما این گوش شنوا خیلی وقته دیگه دوست داره کر بشه و یه بارم بشینن پای دردو دلش .شاید مونا (بهترین دوستم ) از همه بیشتر بهم نزدیک باشه و جیکو پوک هم دستمون باشه .شاید از همه آدمای دنیا پای صحبت من بیشتر نشسته .یعنی بهم احترام گذاشته بهمین خاطر من بهش اطمینان دارم بهمین خاطر باهاش راحتم چون بلاخره یکی پیدا شده پای حرف من بشینه .ولی از موقع که درسمون تموم شده شاید ماهی یه بار وقت کنه همو ببینیم .چون خانواده شلوغی دارن .همون چند ماه یه بارشم غنیمته .اما
چه کنم با دل تنها ؟
چه کنم با دل تنگ ؟
وقتی بت هایی کودکی یکی یکی بشکنن طول می کشه حالت جا بیاد .وقتی اون کسی که تو دوران کودکی بدترین تنبیه ها رو به گناه سلام نکردم با هام می کرد .حالا بچه کوچیک خودش تو سن 11 سالگی با اون همه مال و مکنتشون (واسه این فسقل تو بهترین نقطه تهران خونه مستقل خریدن .هر چی بگم از دارایشون کم گفتم ) میاد تو خونتون وسایل اتاقت اونا رو که از نظر بچه ها قشنگه بدون اجازه برمی داره می زاره تو جیب پالتوشمی برهیا مال خواهری همه کشوهاش به طرز مرموزی بهم می ریزه .وقتی موقع خداحافظی پالتو سنگینشو میدی دستش و تعجب میکنی چه قدر وزنش عوض شده .وقتی گل سر براقت تو جیبش بهت چشمک میزنه  به خودت میگی حالا موقع انتقام حالا موقع اون تلافی اون همه ترسه که تو سن 5 سالگی بهت وارد کردن .حالا تو دلیل منطقی داری تا این بچه بی ادب رو تنبیه کنی .اما دلت نمیاد به صورت معصومش نگاه میکنی منصرف میشی اون موقع است که میگی
چه کنم با دل تنها ؟
چه کنم با دل تنگ ؟
وقتی داری با خالت در مورد دخترش صحبت میکنین .داری راهنماییش میکنی چه جوری تو این دوران کنکور باهاش رفتار بکنه . کارتشو پیرینت میگری .کتاب براش میگیری .وقتی خواهری میاد سراغ نصیحت به خاله صحبت به جایی میرسه که من دیگه توش نیستم .مامانم از تجربیات زمان کنکور خواهر میگه .بعد خاله پز رشته خواهری رو به مشاوره می ده .تعریف می کنن همش ازش .وقتی به یاد اون همه سختی که مامان بهم سر کنکور وارد کرد یاد رشته خودم با اون همه مشقت میوفتم اصلا اینا رو ولش کن یاد وقتی که برای کتاب و کارت 1000 چیزه دیگر گذاشتم .مثل همیشه نادیده گرفته شدم باز با خودم میگم
چه کنم با دل تنها ؟
چه کنم با دل تنگ؟
آره شاید حسودی باشه .اما من از نادیده گرفتن بی زارم .
عاقبت می پوسم از این همه تنهایی ....

دوشنبه ۱۶ نوامبر ۲۰۰۹

سکوت(31)



تواناترین مترجم کسی است که سکوت دیگران راترجمه کند . شاید سکوتی تلخ گویای دوست داشتنی شیرین باشد

فستیوال لاله ها در هلند

امیدورام شما هم مثل من لذت ببرین

یکشنبه ۸ نوامبر ۲۰۰۹

29(مزاحمت در 16.30)



امروز ساعت 5.30 کلاس داشتم .خونه ما تا جایی که بشه ماشین سوار شد حدودا 10 تا 15 دقیقه پیاده روی داره کوچه پس کوچست اما یه خیابون اصلی نزدیک تو راه این کوچه پس کوچه هاست که من ترجیحا از اون رفت و آمد می کنم .مخصوصا این که کچه های باغی کلی باصفا ایضا ترسناک.ماشینم خودم زیاد نمی برم به خاطر تنبلی خودم در زمینه پارک کردن.القصه امروز ساعت 4.20 دقیقه از خونه اومدم بیرون تا به اتوبوس برم کلاس .از کوچه خودمونو رد کردم وارد خیابون اصلی شدم از دم گل فروشی سیاری که همیشه اونجا هست رد شدم یه عالمه گل های قشنگ داشت .از بوی اونا سرمست شدم .افتادم تو فکر برنامه ریزی درسیم .در این حین هم یه آقای غول پیکری سار موتور از کنارم رد شد .تو فکراین بودم که چه  هیکل گنده ای داره آدم ازش می ترسه .پیچیدم تو پیاده روی محبوبم .این پیاده رو پشت یه عالمه درخته کلی باصفا دیدم نداره .یهو خس کردم آقا غول پیکر ه از موتور پیاده شد .داشتم پیش خودم می گفتم که چنین آدمی رو تا حالا این طرفا ندیدم سرایداری این خونه هام که همشون پیرن.تا از بغلش رد شدم شروع کرد به حرف زدن منم که نمی فهمیدم چی می گه اما سرعتمو زیاد کردم .نامرد زد به پشت پام پیاده رو هم آبپاشی شده بود منم لیز خوردم از زوره ترس نمی تونستم جیغ بزنم .اما خدا روشکر نیوفتادم زودی کفشم که از پام در اومده بودو پوشیدم .بازم سرعتم زیاد کردم اما مگه ول می کرد .سر چهاراه چند نفر داشتن می رفتن چیزی نگفت من خوش خیالم فکر کردم رفت .کتابی که برای دوستم خریده بودم دادم دست راستم یهو دیدم باز اومد ایت دفعه بلند بلند حرف می زد وای تازه داشتم می فهمیدم چی داره می گه حالت تهوع و گریه قاطی شده بود نمی دونستم چی کار کنم .هیچ کدوم از ماشین هام که نمی فهمیدن این مزاحمه تو فکر این بودم که کیسه کتابارو بزنم تو سرش .بعد دیدم ای یارو منو الان می ندازه رو کولش .خدارو شکر که باز رسیدیم به چهراه بعدی .منم زودی موبایلمو در آوردم به مامان زنگ زدم .اونم از اون طرف هول کرده بود تماس قطع شد آقاهه غیبش زد فکر کردم رفته .مامان باز به گوشیم زنگ زد فکر کرده بود اونی که براش مزاخمت به وجود اومده خواهرمه می خواست برم کمکش (آخه ما صدا هامون خیلی شبیه مامان هم شماره رو نگاه نکرده بود ) باز سر کله غوله پیداش شد منم که بیشتر نزدیک خیابون مورد نظر شده بودم یکمی عقلمم بر ترسم غلبه کرده بود ادای این در آوردم که دارم با پلیس حرف می زنم .به مامان گفتم شمارشو یادداشت کن آقاهه هم شنید یه چیزی گفت در رفت .
رسیدم به خیابون اصلی حالا های های هم گریه می کردم نمی دونم چراها اما گریم گرفته بود .تو عمرم این همه از دیدن اتوبوس خوشحال نشده بودم وقتی نشستم رو صندلیش نفس راحتی کشیدم اما تا خود کلاس گریه می کردم این خانوم ها هم غرق صحبت پیش خودم می گفتم الان می گن این دیوونست . وسط راه پیاده شدم ماشین عوض کنم .یه حس کرختی بی حالی داشتم .هر موتوری که رد می شد ازش می ترسیدم .سرم داشت می ترکید .
خداروشکر کلاس حالم رو عوض کرد .بعد کلاس هم رفتم دندون عقلم رو کشیدم .ولی در عرض 10 کاملا مردم و زنده شدم .جالب اینجا بود که مامانم موقع اومدن از خونه یهو برام قرآن گرفت .گقفتم مگه دارم می رم سفر .گفت حس کردم باید از زیر قرآن رد بشی.حالا بابا برامون دنبال اسپری فلفل و گفته حتما از این به بعد باید ماشین رو ببری و کلاس دفاع شخصی بری .اما من با اون غول بی شاخ  عمرا می تونستم مبارزه کنم.
راستی شعر پست پایینی مال من نیست  اسم شاعر رو اشتباهی نوشته بودم که تصحیحش کردم

شنبه ۷ نوامبر ۲۰۰۹

28



گلدسته ها را بالاتر نبرید !
هرقدر که بالا بروید
باز هم
دستتان به خدا نمیرسد
اما من
خدایی را می‌شناسم
که در حیاط خانه مان
شاه‌ پسند می‌رویاند
و در مزارع
با گندمها و پاییز
زرد میشود
من، پیرزنی را می‌شناسم
که گمان میکند
خدا
در سجاده اش جا میشود.
هرقدر که بالا بروید
دستتان به خدا نخواهد رسید
   فرهاد حافظ نظامی
وقتی اولین وبلاگم همون که مال سال 83 بود  چند ماه پیش آرشیوشو بدون بک آپ گرفتن پاک کردم درست 1 ثانیه بعد فهمیدم که عجب کاری کردم همه شعر هایی که اون زمان گفتم تو اون آرشیو بود .یه سری هم رو هارد قبلی بود که دسترسی بهش عملا نبود.1سال گذشت تا اتفاقی ته کمدم حین جمع کردن کتابا دفتری رو پیدا کردم مال همون سالها یه جورایی دفتر چک نویس شعرام  بود  وای نمی دونین کلی کلی خوشحال شدم.حس برگشتنه یک عالمه خاطره از دست رفته.  حتی اولین شعرم که ماله حدودا14 ساله پیشه رو هم توش یافتم.
پ.ن نجمه جون من نمی تونم کامنتینگتو باز کنم چند روزه که این طوریه
پ.ن2:برای آزا.. 2 دانش... دعا کنید